کد خبر : 87065
تاریخ انتشار : شنبه 15 آگوست 2026 - 21:29
-

سینما در گسترش فرهنگ عمومی موفق‌تر از تئاتر عمل کرد؛ اساطیر نمی‌میرند!

سینما در گسترش فرهنگ عمومی موفق‌تر از تئاتر عمل کرد؛ اساطیر نمی‌میرند!

حسین رسولی ضمن اشاره به اینکه تئاتر به‌اندازه سینما در گسترش فرهنگ عمومی نتوانسته موفق عمل کند، بیان کرد که می‌توان از اسطوره‌ها برای خلق فضاهای تازه بهره گرفت و اساطیر همچنان زنده هستند.

به گزارش خبرگزارش خبرآنلاین به نقل از مهر، امروزه در تئاتر ایران مسئله اقتباس، بیش از پیش مورد توجه قرار گرفته است و گویی کارگردانان و درام‌نویسان نسل جدید به این حیطه گرایش و علاقه بیشتری نشان دادند که این موضوع می‌تواند نویدی در راستای افزایش تولیدات متنی در فضای اقتباس باشد.

در ادامه نشستی که با حسین رسولی پژوهشگر، مترجم و منتقد حول محور موضوع اقتباس در تئاتر در خبرگزاری مهر برگزار شد، رسولی اشاره‌ای به ارتباط نویسنده با جامعه اطراف خود کرد و پس از آن بحث به یکی از مسائل مهم در تولید آثار فرهنگی برای نسل کودک و نوجوان رسید؛ اینکه چگونه می‌توان شخصیت‌ها و روایت‌هایی خلق کرد که هم ریشه در فرهنگ و هویت ایرانی داشته باشند و هم بتوانند در فضای رسانه‌ای امروز به حیات خود ادامه دهند.

در شرایطی که مخاطب بیش از گذشته با تصویر، ویدئو و شبکه‌های اجتماعی ارتباط برقرار می‌کند، دیگر نمی‌توان اثر هنری را صرفاً در قالب اولیه آن محدود کرد. شخصیت‌ها و جهان‌های داستانی می‌توانند از کتاب، نمایش و انیمیشن فراتر بروند و در رسانه‌های مختلف، از شبکه‌های اجتماعی گرفته تا بازی و دیگر قالب‌های فرهنگی، بازتولید شوند. رسولی در این بخش از گفتگو، علاوه بر موارد فوق بر اهمیت رسانه در دیده‌شدن و ماندگاری آثار تأکید کرد و با اشاره به تجربه رسانه‌های مکتوب در گذشته، از تغییر شیوه مواجهه مخاطب با آثار فرهنگی سخن گفت. به باور وی، در جامعه شبکه‌ای امروز، تولید یک اثر به‌تنهایی کافی نیست و فرآیند معرفی، ترویج و قرار گرفتن اثر در قاب رسانه نیز بخشی از مسیر موفقیت آن محسوب می‌شود.

این بخش از این مصاحبه همچنین به رابطه میان اثر هنری و رسانه، ضرورت شناخت سازوکارهای جدید دیده‌شدن آثار، نقش شبکه‌های اجتماعی در شکل‌گیری چهره‌ها و شخصیت‌های فرهنگی و مسئولیت هنرمندان برای ارتباط فعال‌تر با رسانه می‌پردازد.

در ادامه بخش دوم این گفتگوی مشروح را می‌خوانید.

*می‌توانیم بگوییم که در جهان درام‌نویسانی مانند پینتر درون‌گرایی و توجه به ذهنیت فردی هم در نهایت می‌تواند ریشه اجتماعی داشته باشد؟

حسین رسولی: دقیقاً. شما نمی‌توانید بگویید چون یک اثر در یک اتاق اتفاق می‌افتد، پس اجتماعی نیست. مسئله این است که آن اتاق از کجا آمده و چه چیزی درون آن جریان دارد. مثلاً پینتر نمایشنامه‌ای به نام «کالکشن» دارد که در آن برای اولین بار طبقه بالای جامعه لندن را به شکل جدی سوژه خودش می‌کند. باید ببینیم گفتمان جامعه آن زمان چه بوده است. تا قبل از آن، یک فشار اجتماعی وجود داشت که نویسنده را به سمت طبقات پایین می‌برد؛ انگار باید حتماً درباره محرومان و طبقات پایین صحبت می‌کردید. اما پینتر چه کار می‌کند؟ طبقه بالا را وارد میدان می‌کند، ولی آن را مقدس نمی‌کند. طبقه پایین و بالا را با هم نقد می‌کند. در «کالکشن» مردی وارد خانه فرد دیگری می‌شود و ادعا می‌کند که شما به همسر من توهین کرده‌اید.

بعد ماجرا مدام تغییر می‌کند. هر بار که این آدم صحبت می‌کند، یک داستان تازه تعریف می‌کند. ذهن مخاطب مدام درگیر می‌شود که بالاخره حقیقت چیست. برای من جالب است که پینتر چرا طبقه بالا را این‌طور می‌بیند. بعد می‌بینیم این اثر مورد توجه لارنس اولیویه هم قرار می‌گیرد و به عنوان یکی از بهترین آثار بریتانیا شناخته می‌شود. این همان چیزی است که من می‌گویم. پینتر سبک خودش را پیدا کرده است. به او می‌گویند «پینترسک» و واقعاً این سبک متعلق به خودش است. نکته جالبی درمورد تام استوپارد وجود دارد؛ او معتقد است بکت و پینتر دنیای نمایشنامه‌نویسی را تغییر دادند.

سینما در گسترش فرهنگ عمومی موفق‌تر از تئاتر عمل کرد؛ اساطیر نمی‌میرند!

*این سبک و جهان زبانی پینتر از کجا آمده است؟ آیا صرفاً حاصل تخیل نویسنده است؟

نه، اتفاقاً اینجا مسئله خیلی جالب می‌شود. تام استوپارد برای اینکه خودش بنویسد، نویسنده‌های دیگر را تحلیل می‌کرد. در کتابی درباره پینتر، توضیح داده است که پینتر چطور به جزئیات زبان و رفتارهای روزمره توجه می‌کرد. فرض کنید یک نفر می‌گوید چای یا قهوه و نفر مقابل یکی را انتخاب می‌کند. در ظاهر هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما این دیالوگ فقط همین نیست. هزاران احتمال پشت آن وجود دارد. شاید این «چای یا قهوه» اصلاً منظور دیگری داشته باشد. همین ناگفته‌ها، همین مکث‌ها و همین ترس‌ها از جامعه می‌آیند. پینتر بخشی از این زبان را از مردم پایین‌شهر لندن گرفت. او با آنها رفت‌وآمد داشت و از زبان واقعی آنها استفاده می‌کرد. ما هم در تهران اصطلاحات خاص خودمان را داریم؛ مثلاً می‌گوییم فلانی «مچل» کرد یا اصطلاحاتی داریم که اگر آنها را بشنوید، متوجه می‌شوید این زبان از دل یک فرهنگ مشخص آمده است. اینها از تخیل صرف نویسنده نیامده‌اند؛ حاصل ارتباط او با جامعه هستند.

*در این میان، سینما ظاهراً موفق‌تر از تئاتر توانسته شخصیت‌هایی خلق کند که وارد فرهنگ عمومی شوند. چرا چنین اتفاقی در تئاتر ایران کمتر رخ داده است؟

به نظرم یکی از دلایل ماندگاری «قیصر» این است که ادبیات و نمایشنامه‌هایی مانند «هملت» روی او تأثیر گذاشته است. حتی فضای شهری و محل زندگی و پرسه‌زنی‌های خود کیمیایی روی فیلمش تأثیر گذاشته‌اند. تأثیر هدایت و ادبیات در کار کیمیایی را می‌توان دیدسینما توانسته در این زمینه موفق‌تر باشد. مثلاً کیمیایی را ببینید. به نظرم یکی از دلایل ماندگاری «قیصر» این است که ادبیات و نمایشنامه‌هایی مانند «هملت» روی او تأثیر گذاشته است. حتی فضای شهری و محل زندگی و پرسه‌زنی‌های خود کیمیایی روی فیلمش تأثیر گذاشته‌اند. تأثیر هدایت و ادبیات در کار کیمیایی را می‌توان دید. فضای تهران، حوالی میدان خراسان و نوع حرف زدن آدم‌ها مشخص است اما نکته جالب این است که امروز اگر به «قیصر» نگاه کنید، یک فضای عجیب و حتی پست‌مدرن در آن می‌بینید. بعضی جاهایش حتی خطرناک و خشن است. اینکه چرا آن زمان این‌همه خشونت در فیلم وجود داشته، خودش بحث دیگری است، اما در هر حال فیلم توانسته شخصیت و جهان خودش را وارد فرهنگ عمومی کند.

من در سینما هم خیلی نمونه‌های موفقی از اقتباس مستقیم از نمایشنامه ایرانی ندیده‌ام. البته شاید نمونه‌هایی وجود داشته باشد که من الان به خاطر نداشته باشم. در مورد نمایشنامه‌های ایرانی نمونه‌هایی وجود داشته‌اند که به سینما راه پیدا کرده‌اند، اما اینکه یک نمایشنامه ایرانی بتواند مثل «کازابلانکا» وارد فرهنگ عمومی شود، نمونه بسیار پررنگی نداریم. «کازابلانکا» همچنان در فرهنگ عمومی زنده است. دیالوگ‌های عاشقانه‌اش هنوز استفاده می‌شوند. این اثر در ابتدا نمایشنامه بوده و «کافه ریک» نام داشته است. خود شخصیت ریک را مردم می‌شناسند. جالب اینکه این فیلم از یک نمایشنامه اقتباس شده است. یعنی یک اثر نمایشی می‌تواند از صحنه خارج شود، وارد سینما شود و بعد دوباره به فرهنگ عمومی بازگردد. اصلاً مکان در تئاتر از زمان ارسطو مهم بوده است. همین «کافه ریک» به عنوان یک مکان، بخشی از هویت اثر شده است. اما ما در تئاتر ایران هنوز نتوانسته‌ایم به شکل جدی چنین کاراکترهایی خلق کنیم.

*با این حال، ما نمایشنامه‌نویسان بسیار مهمی در ایران داریم؛ از بهرام بیضایی تا اکبر رادی. چرا نتوانسته‌ایم شخصیت‌ها و جهان‌های آنها را وارد فرهنگ عمومی کنیم؟

ما نمایشنامه‌نویس‌های خوبی داشته‌ایم. مثلاً بیضایی در دیالوگ‌نویسی واقعاً بی‌نظیر است. درباره اکبر رادی هم یک خاطره دارم. یک بار به رادیو رفته بودم و قرار بود یکی از متن‌های زنده‌یاد اکبر رادی را نقد و تحلیل کنیم. دوستان رادیو خیلی از آثار او تعریف می‌کردند. من تعجب کردم که چرا این‌قدر دوستش دارند. گفتند چون «کلمات» برای ما مهم است؛ ما رادیویی هستیم و با کلمات و واژگان سر و کار داریم. رادی واقعاً در این زمینه فوق‌العاده است. نکته جالب این است که او جمله قصار به آن معنای رایج ندارد. زبانش ساده است، اما همین سادگی و ناتورالیسم و واقع‌گرایی شهری مدرن او بسیار مهم است. ما حتی نتوانستیم از این ویژگی‌ها درست تقلید کنیم یا از آنها آموزش بگیریم.

سینما در گسترش فرهنگ عمومی موفق‌تر از تئاتر عمل کرد؛ اساطیر نمی‌میرند!

*اگر قرار باشد کتابی به انیمیشن بدل شود در فضای فرهنگی ایران چقدر می‌تواند از بنیه‌ کهن‌الگوهای بومی ایران و یا اساطیر بهره گرفت؟ امروزه در فضای انیمیشن شاهد توجه بیشتری به تاریخ و اساطیر ایران هستیم تا در دیگر مدیوم‌های هنری.

برای استفاده از داستان‌های ملی و مذهبی ظرفیت بسیار زیادی داریم و می‌توانیم این عناصر را احضار کنیم. حتی همین الان یکی از دوستانم برای بازی، یک اثر می‌سازد. داشتیم درباره ایده‌های آن صحبت می‌کردیم؛ مثلاً اینکه یک کاراکتر داشته باشیم که بتواند زمان را متوقف کند، چنین موردی را ما در فضای اساطیری ایران نیز داریم و قهرمان در یک بحران و چالش قرار بگیرد. این الگوها را چقدر زیبا می‌توان در قسمت‌های مختلف یک انیمیشن یا بازی به کار گرفتمی‌توان از یونگ بهره گرفت. به نظرم هرچه ما امروز در حوزه اسطوره‌شناسی داریم، تا حد زیادی تحت تأثیر اوست. یکی از نکات بسیار جالب در اندیشه یونگ این است که اسطوره را زنده می‌داند و معتقد است اسطوره در ناخودآگاه ما حضور دارد. شاگردان یونگ هم در این زمینه آثار بسیار جالبی نوشته‌اند. مثلاً در کتاب‌هایی که درباره اسطوره‌شناسی در جامعه مدرن نوشته شده، رمان‌نویس‌های مختلفی مثل کافکا را از منظر اسطوره‌شناسی تحلیل کرده‌اند. حتی سینما و کارگردان‌های سینما نیز از این منظر بررسی شده‌اند. از طرف دیگر، جوزف کمبل هم بسیار مهم است. کمبل مفهوم و الگوی «سفر قهرمان» را مطرح می‌کند. سؤال این است که چرا دیزنی و بسیاری از آثار سینمایی و ادبی به سمت سفر قهرمان رفته‌اند؟ چون سفر قهرمان یک الگو یا پارادایم کلیدی در ناخودآگاه ماست. همان‌طور که شاگردان یونگ هم مطرح کرده‌اند، ما علاوه بر زندگی فانتزی که در انیمیشن، سینما، تئاتر و هنر تجربه می‌کنیم، در زندگی واقعی هم نوعی سفر قهرمانانه داریم. همه ما در زندگی خود با بحران، چالش، شکست و عبور از موانع مواجه می‌شویم بنابراین این الگو می‌تواند کمک کند که اندیشه‌های ملی خودمان را هم بهتر بشناسیم.

ما این‌ همه اسطوره کلیدی داریم که در آنها سفر قهرمان اتفاق افتاده است. الگوی کمبل را همه جا می‌توان دید، اما نکته مهم این است که ما خودمان چه اسطوره‌ای را انتخاب می‌کنیم. مثلاً فرانسیس فورد کاپولا در مصاحبه‌ای درباره تأثیر شاهنامه فردوسی بر «پدرخوانده» صحبت کرده و گفته است که شاهنامه را خوانده است. برای آنها هم اسطوره‌شناسی بسیار مهم بوده است. من خودم زمانی مصاحبه‌ای از جورج میلر کارگردان «مکس دیوانه»، ترجمه می‌کردم. او می‌گفت زندگی‌اش با اسطوره گره خورده و فیلم‌هایی که ساخته، بر اساس اسطوره‌شناسی، سفر قهرمان، اودیسه و چنین الگوهایی شکل گرفته‌اند. بنابراین من اصلاً کاری ندارم که مخاطب امروز دنبال کتاب مصور است یا چیزهای دیگر. مسئله این است که اسطوره همچنان زنده است و آنها هم از اسطوره‌شناسی و قهرمان‌سازی استفاده می‌کنند. اما در این بحث، فقط خود اسطوره مهم نیست؛ فرم اسطوره و انتخاب اسطوره هم اهمیت دارد.

ما حتی می‌توانیم وارد ژانرهایی مثل علمی‌تخیلی، وحشت و تریلر شویم و این فضاها را با اسطوره‌های خودمان ترکیب کنیم. یعنی می‌توانیم اسطوره‌ها را احضار کنیم و گذشته را برای فهم اکنون به کار بگیریم. مثلاً «پیر فرزانه»، استاد یا راهنما که در اسطوره‌شناسی کمبل و روانکاوی یونگ مطرح می‌شود، در فرهنگ ایرانی هم مابه‌ازاهای بسیار جالبی دارد. ما در فرهنگ خودمان مفهوم مرشد را داریم، پیر زورخانه را داریم، بزرگ‌تر، ریش‌سفید و کدخدا را داریم. اینها همه می‌توانند مابه‌ازای همان الگوی «پیر فرزانه» باشند. به نظرم فیلم «گاو» داریوش مهرجویی هم به‌نوعی و حتی شاید ناخودآگاه، از این ظرفیت‌های اسطوره‌شناختی ایرانی استفاده کرده است. آثار مهرجویی پر از ارجاعات اسطوره‌ای است و نگاه ایرانی جالبی در آنها دیده می‌شود. بنابراین اگر بخواهیم اقتباس کنیم، علاوه بر فرهنگ شهری و زندگی روزمره خودمان، باید بتوانیم از این ظرفیت‌های اسطوره‌ای و فرهنگی هم استفاده کنیم و حتی از طریق آنها بر دیگران تأثیر بگذاریم. مثلاً همین «مکس دیوانه» را من در سینما دیدم. وقتی روی پرده بزرگ دیدمش، واقعاً تأثیر متفاوتی روی من گذاشت، چون فضای اسطوره‌شناختی بسیار پررنگی داشت. به نظرم این موضوع در قالب انیمیشن حتی می‌تواند بیشتر دنبال شود، چون در انیمیشن دست ما برای خلق جهان‌های فانتزی بسیار بازتر است. چیزهایی را که در دنیای واقعی نمی‌توانیم پیاده کنیم، در انیمیشن می‌توانیم خلق کنیم.

«تام و جری» را ببینید؛ چقدر دست هنرمند برای خلق موقعیت‌های غیرواقعی باز است. بنابراین در انیمیشن، برای استفاده از داستان‌های ملی و مذهبی ظرفیت بسیار زیادی داریم و می‌توانیم این عناصر را احضار کنیم. حتی همین الان یکی از دوستانم برای بازی، یک اثر می‌سازد. داشتیم درباره ایده‌های آن صحبت می‌کردیم؛ مثلاً اینکه یک کاراکتر داشته باشیم که بتواند زمان را متوقف کند، همچین موردی را ما در فضای اساطیری ایران نیز داریم که قهرمان در یک بحران و چالش قرار بگیرد. این الگوها را چقدر زیبا می‌توان در قسمت‌های مختلف یک انیمیشن یا بازی به کار گرفت. به نظرم این ظرفیت‌ها هنوز بسیار گسترده‌اند و ما می‌توانیم از اسطوره‌های خودمان برای ساخت شخصیت‌ها و روایت‌هایی استفاده کنیم که هم ریشه در فرهنگ خودمان داشته باشند و هم قابلیت ارتباط با مخاطب امروز را پیدا کنند.

سینما در گسترش فرهنگ عمومی موفق‌تر از تئاتر عمل کرد؛ اساطیر نمی‌میرند!

*اگر بخواهیم در ۱۰ سال آینده برای کودک و نوجوان ایرانی روایت‌ها، شخصیت‌ها و داستان‌هایی خلق کنیم که هم هویت فرهنگی داشته باشند و هم بتوانند جنبه رسانه‌ای پیدا کنند، به نظر شما باید در شخصیت‌پردازی و روایت به چه سمتی برویم؟ آیا ارجاع به گذشته، کهن‌الگوها و ادبیات عمیق ایرانی می‌تواند به شخصیت‌ها عمق بیشتری بدهد؟ و از طرف دیگر، رسانه چقدر می‌تواند به دیده شدن و گسترش این شخصیت‌ها کمک کند؟ به نظر می‌رسد امروز نسبت اثر و رسانه نسبت به گذشته تغییر کرده است. زمانی مثلاً «قیصر» با کمک رسانه به یک شخصیت و پدیده فرهنگی تبدیل شد، اما امروز رسانه‌های مکتوب نتوانسته‌اند همگام با پیشرفت تکنولوژی خودشان را به‌روز کنند و از طرفی آستانه صبر مخاطب هم پایین آمده و تمایل بیشتری به دیدن تا خواندن دارد. این نسبت میان اثر و رسانه را چگونه می‌بینید؟

من از این جهت خوشحالم که شما نگاه انتقادی و جامعه‌شناختی به موضوعات دارید. البته نمی‌گویم فقط جامعه‌شناسی خوب است، اما اینکه ما بیرون از خود اثر را هم نگاه کنیم، برای من خیلی جالب است. به نظرم رسانه نسبت به سال‌های گذشته، مخصوصاً رسانه مکتوب، مقداری ضعیف‌تر شده است. ما در گذشته خیلی روزنامه‌نگاری می‌کردیم، روزنامه‌های مختلف داشتیم و بازخوردهای زیادی می‌گرفتیم. مثلاً خواننده‌ای بود که مدت‌ها در رسانه‌ها به او پرداخته نشده بود. ما با او مصاحبه کردیم و بعد از انتشار مصاحبه، واقعاً تماس‌هایی داشتیم که می‌گفتند روزنامه را برای ما بفرستید. یک نفر حتی از یک روستای دور تماس گرفته بود و می‌گفت شنیده‌ام شما با فلان شخص مصاحبه کرده‌اید، می‌شود روزنامه را برای من بفرستید تا بخوانم؟ این برای من خیلی جالب بود.

یا مثلاً یادم است آن زمان خیلی از کتاب‌ها در بازار نبودند. اینترنت هم کیفیت و سرعت امروز را نداشت. گاهی یک نمایشنامه فقط یک بار چاپ شده بود و دیگر پیدا نمی‌شد. ما دنبال آن کتاب می‌گشتیم و پیدا نمی‌کردیم و بعد می‌گفتند فلان جا با چند برابر قیمت دارد. بنابراین رسانه و مطبوعات در دیده شدن و معرفی شدن آثار، قدرت بسیار زیادی داشتند. به نظرم کسی که قدرت رسانه را به خوبی بشناسد، آدم بسیار موفقی خواهد شد. خیلی‌ها را می‌بینیم که در حوزه سیاست، رسانه را خیلی خوب می‌شناسند و پیگیر رسانه‌ای شدن خودشان هستند. این برای من جالب است که در حوزه فرهنگ و هنر، خیلی از دوستان این پیگیری را ندارند. مثلاً ما وقتی کار می‌کردیم و مصاحبه سیاسی می‌گرفتیم، دوستان خیلی سریع تماس می‌گرفتند و درباره مصاحبه واکنش نشان می‌دادند؛ تشکر می‌کردند یا می‌گفتند فلان بخش خوب بود یا فلان حرف منظورشان را منتقل نکرده است. اما در حوزه تئاتر، من کمتر دیده‌ام که دوستان چنین پیگیری‌ای داشته باشند.

رسانه یک مفهوم مهم دارد که به آن می‌گویند «در قاب گذاشتن». وقتی شما در یک قاب قرار می‌گیرید و رسانه روی شما تأکید می‌کند، ناخودآگاه مورد توجه قرار می‌گیرید. امروز نمونه‌های این مسئله را در پلتفرم‌ها و شبکه‌های اجتماعی خیلی واضح می‌بینیم. مثلاً یک ساندویچی را در نظر بگیرید که صاحب آن مرتب از ساندویچ‌هایی که درست می‌کند فیلم تولید می‌کند و مخاطب زیادی هم پیدا کرده است. حتی اگر کیفیت آن ساندویچ‌ها خیلی بالا نباشد، رسانه باعث می‌شود آن فرد دیده شود و مردم با او عکس بگیرند. این نشان می‌دهد رسانه چقدر تأثیرگذار است. ما هنرمندان زیادی داریم که رسانه‌ای مطرح شده‌اند؛ یعنی شاید از نظر هنری کیفیت یا اثرگذاری فوق‌العاده‌ای نداشته‌اند، اما توانسته‌اند در رسانه به خوبی مطرح شوند. به نظر من این الزاماً اشکالی هم ندارد. این هم یک مدل است و بخشی از واقعیت جامعه امروز ماست.

ما امروز در یک «جامعه شبکه‌ای» زندگی می‌کنیم. جامعه‌شناسی شبکه‌ها تأثیر بسیار زیادی بر فرهنگ دارد و از طرف دیگر، فرهنگ هم روی شبکه‌ها تأثیر می‌گذارد. بنابراین امروز اگر شما یک تئاتر تولید کنید، یک انیمیشن بسازید یا یک رمان منتشر کنید، اما آن را تبلیغ نکنید و برای دیده شدنش کاری انجام ندهید، اتفاق زیادی نمی‌افتد. اثر مکتوب، تئاتر یا انیمیشن به یک رسانه و یک جریان ترویجی نیاز دارد؛ کسی باید آن را معرفی و پروموت کند، آن را در فضای جامعه به حرکت دربیاورد و باعث شود مردم درباره‌اش حرف بزنند. اگر این اتفاق نیفتد، به نظرم حتی یک اثر خوب هم ممکن است شکست بخورد.

۲۴۲۲۴۳

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.